درد سرآمد
رسالتِ زهدانِ مادر٬ خونْ آغشته پایان آمد
هق هق ِ نوزاد٬ طرح ِ امیدِ خداوند بر ذهن در انداخت؛
زندگی برآمد
ثانیه ها رقصیدند
دقایق بلعیدندشان
کودک قد کشید
و آن سان که برق ِ کاوش در چشمانش درخشید
بهشت بر تارک سنان٬ در دستان ایمان
دیده گان را میدرید
و قاه قاهِ مبلغانِ مقدس مآب بر فراز ِ برجها آفاق را می پیمود
حیران پرسید: کو آفتاب؟
سایه ها گفتند: ما از نسل آفتابیم؛ ما را دریاب
و دخمه های خرافه را نشانه رفتند
فرزند آدم کورمال کورمال سوی گورستان روانه گشت
زندگی سرآمد٬
درد برآمد
ثانیه ها رقصیدند
دقایق بلعیدندشان
و روزها در مسیر گذر زمان جان دادند
شب هنگام
شباهنگ می نالید
شبگرد می پایید
روحم٬ رهیده از تنم
آسمان ِشهر را می کاوید
زخم ِ دیرپا بر تن اَش می تازید
و من
در هیأت مجسمه ی متفکر
غرق این شگفتی
که چرا روحم٬
حتی بر لاشه ام می شاشید
ناگهان٬
عمق ِ فاجعه چون صاعقه
بر چارسوی ِ هستی اَم غرید
مرگت مبارک
قطره های باران رسولان آسمانند
مردمان شهرمان را با قطره های باران
که تیره ی آب های راکدِ چاله های آسفالتِ شهرشان هم حتی با تکاپوی موج هاشان نزولش را جشن میگیرند
افسوس٬ پیوندی نیست
مردمان شهرمان به گاه بارش ناگاه باران
به درخت های شهرشان پناه میبرند
گویی معصومیتشان را آب خواهد برد
چونان تصویر روی بوم
اما چه سود؟
سبزی برگ های درختان
میعادگاه قطره های باران است
و قانون جاذبه ی زمین
سزای معصومیتهای ساختگی
فرشته وار به باغ شدی
افسانه شدی
افسانه ی فرشته ای که فاتحانه به سرزمین دلم فرود آمد
و طلیعه ی صبح را به ارمغان آورد در شبان قلبم
همو که راز قطره ی باران را
که از ابر ِ سپید ِ سرگشته میرهد
تا بچشد آوای چکیدن به کبود ِ اقیانوس
به من آموخت
باری گفتم به باغ شدی
چگونه باز گویم این قصه؟
آن دم که دستانت را آذین گلهای باغ کردی
من اما از دریچه ی اتاق غرق دنیای خیال:
ـــ دست تقدیر می تراود نور مهتاب در دل شب
دست نوازشگرت کند آیا گلهای مهرت نثار من؟
ناگه باد گستاخ هو هو کنان
برآشفت خواب گلهای در دستانت
کاش پرپر می شد
گلهای خیالم به سرانگشتانت
یک سالگی اَم را جشن گرفتم
با شرار نگاهت
قد کشیدم در سایه سار انتظارت
افسوس٬
به نوسان واداشتی
بلوغم را در گاهواره ی ابتذالت