شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

سینه سوخته

 

با صدای جلز و ولز آب بر هیمه های گداخته آشنا نیستی؟ 

 

بعد نوشت: حیف آن سه ساعت

هذیان

  

 میان آن هیاهو 

سراغت را گرفتم از جیلینگ جیلینگِ بلورها 

آخ که بوی اندامت مرا کشت   

ـ آهااااااای ببایید صندلی های خالی را جمع کنید 

           قول میدهم دیگر شروع نکنید چیدنشان را ـ  

ـ هذیان نگو مرد صندلیها پر است 

     اصلن چرا گم نمی شوی از اینجا؟ـ 

تو چه میدانی؟ 

         آخ که بوی اندامش مرا کشت 

 

بعدنوشت: پایم به بلوط باز شد.

دستهایش

 

مبهوتِ گردن آویز ِ آن غریبه از جنس ِ آشنای ِ دستات

در دریا

 

پرده ی اول: (در رستورانِ ساحل ِ دریا)  

      

     سر میز صبحانه نشسته بودم٬ خدمتکار در حالی که داشت ظرفا رو روی میز میچید٬ میگفت امروز هوا عالیه آقا بیرون و نیگا کنید آدم هوس میکنه با لباسها بپره توی دریا و شنا کنه البته من شنا بلد نیستم (با خنده اینو گفت) به چشمهای آبیش خیره شده بودم نوعی شیطنت آمیخته با سادگی توش موج میزد. اون کارشو با دقت انجام داد و رفت. 

    یه جفت پسر دختر رو میز کناری نشستن٬دختره مملو بود از عشوه های زنانه لبهاش تو صورتش خودنمایی میکرد و بخصوص دسته مویی که زیرکانه روی پیشونیش افتاده بود جلب توجه میکرد بله اون با تمام قوا خودشو  در معرض پسر قرار میداد٬  پسره که داشت از زندگی روزمره ش تعریف میکرد میخواست با تمام قوا  مالک دختر باشه.  

 

پرده ی دوم: (در قایق٬ وسط دریا)   

     

     من درست روبروشون نشسته بودم  و داشتم به دستهاشون نگاه میکردم که توی هم قلاب شده بود و نمادی از یک جور احساس رضایت بود٬ در پس زمینه ی دستهاشون که روی لبه ی قایق قرار داشت آبی ِ دریا با بی اعتنایی ِ موجوارش گویی اضطراب رو به من القا میکرد٬ به دوردست نگاه کردم جایی که آبی ِ دریا پیوند میخورد به آبی ِ آسمان٬ محل تلاقی آسمان و زمین٬ یاد چشمهای آبی ِ خدمتکار افتادم که آمیخته با بلوغ روی چهره ی کودکانش جلوه گر بود و این به نوعی احساس تعلق رو در من زنده میکرد. پسر با گیجی تمام از احساس تهوعی که بش دست داده بود گفت٬ دستهاشو از دستان دختر رها کرد و روی چشمهاش قرار داد و سرشو روی پاهای دختر گذاشت٬ بله همه چیز وارون شده بود اینبار پسر با تمام وجود خودشو در اختیار دختر گذاشته بود و دختره با تمام قوا مالک پسر شده بود قایقران مسیرشو به سمت خشکی تغییر داد. هوایی که خدمتکار نوید خوب بودنشو داده بود انگار داشت تغییر عقیده میداد و دریا رو طوفانی میکرد... 

         

گرگ وار

 

+: ما زارعیم٬ گندم میکاریم آسیابان گندم و آرد میکنه نانوا هم با اونا نون میپزه نون و هم هممون میخوریم 

  

-: پس چرا داریم میریم شکار؟ 

 

+: گرگها گوشت میخورن٬گوشت و خون و با دندوناشون میدرن٬ما باید شکار کنیم... آره شکار برای گرگها  

  

-: اونا هم نون بخورن  

 

+: نه گرگها باید قوی باشن تا مواظب ما باشن 

   

-: مواظبت به خاطر چی؟ 

  

+: میگن پشت اون کوهها شیطان زندگی میکنه٬ خیلی ترسناکه!  

 

-: خدا از ما محافظت میکنه در برابر شیطان 

 

+: نه نه... خدا کاری نمیکنه اون فقط دستور میده٬ حالا هم دستور داده به گرگها غذا بدیم 

 

-: کی گفته؟ 

   

+: گرگا میگن... خودشون میگن 

 

-: مگه حرف میزنن؟  

  

+: آره گرگا با ما حرف میزنن٬ به ما دست میدن سلام میکنن٬ با دندوناشون به ما میخندن٬ اونا با ما دوستن... آره گرگا آدمای خوبین.  

 

-: خب ما هم گرگ بشیم   

 

+: نه ما نمیتونیم چون ما زارعیم  

  

-: ما هم با دندونامون میدریم٬ گوشت میخوریم گوشت وخون 

 

+:اونوقت کی به آسیابان گندم میده؟  

  

-: اونا هم گرگ میشن٬ بعدش نانوا هم گرگ میشه... آره هممون میدریم  

  

+: نه ما باید از دستور خدا اطاعت کنیم 

  

-: گرگا خدا رو هم میدرن