شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

برای آن کس که...

 

زمانه زمانه ی روباه صفتانِ دغل باز است؛ 

تاخت مزن لبخندت را با ریشخندشان.

دیالوگ؛دوران ما

 

کودک: یَنی هیچ راهی نیس که مادربزرگ خوب شه؟ 

بزرگتر ِ کودک: دکترا گفتن مگه معجزه.

کودک: معجزه؟

بزرگتر ِ کودک: معجزه... زمان یأس و نا امیدی آدما آرزو میکنن که وجود داشته باشه. 

کودک: حتی خدا هم معجزه نداره؟!!   

تاوان

 

آن زمان که پرسه میزدم در کوره راههای غرور 

نقش بست ناگهان رخسارت بر لوح دلم  

همان دم که نسیم سرد سکوت نوازش میکرد گونه ها را

رنگارنگ

 

با رفتنت همرنگ تو شد آنچه با آمدنت رنگ باخت

زنجیره

 

پنجه گیرانده است گذشته در گریبان حال؛

و آینده بی تعلق در دوردست نظاره گر .