شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

غریزه٬عشق

 

الو  صدامو میشنوی؟ دیشب مأمورها آمدند بگیرندم٬ به جرم معاشقه با تو؛ میگفتند حق این کار را نداشتی٬ گفتم حق؟ من لیاقتش را داشته ام؛ بین خودمان بماند نفله شان کردم و در باغچه چالشان؛ 

راستی دوباره برمیگردی؟ 

الو؟...الو!...صدایم را میشنوی؟  

 

 

مصائب

 

 بالاخره به دنیای انسانها پا گذاشت و گفت: احساس میکنم سردمه! 

باید بگم: به دنیای ما خوش اومدی.

روزی روزگاری

 

زمانی که فضای اتاق کدر شده بود از دود سیگار و یکی از امید میگفت: « اگه امید نبود دیگه مادری به فرزندش شیر نمیداد.» تو که چمدونات رو بسته بودی گفتی اون امید نیس٬ اون اراده ست؛ اراده برای حفظ نوع٬ برای تکثیر شدن. و من رنجور شدم. 

اندر احوالات

 

... و آن لحظه 

لحظه ی چرخش و گشایش 

لحظه ای که تو با پتک نگاهت 

عایق بلورین سکوتِ بینمان را وادار کردی به شکستن 

و من پی بردم  به اینکه 

واژه ی سکوت یکپارچه نیست تا همیشه  

 

بعدنوشت: دوست میدارم عدم قطعیت را. 

 

 

بلوغ عشق

 - : رابطه ی ما باید فراتر از اینا باشه 

 

 +: منظورت اینه که... 

 

 - : منظورم اینه که قلب تو از سنگه!. 

  

 +: اصلاً میدونی چیه؟ واقعیت اینه که من نمیتونم عاشق چش و ابروت شم!.