شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

محفل ِ این روزها

 

نعره زد: چرا ساکتی؟ تو هم میتونی نظرتو بگی! 

 

برایش نوشتم: اینکه نظرمو بگم حق ِ طبیعی منه اما اینکه نظرمو نگم حق ِ فرا طبیعی ِ منه؛ و ساکت ماندم و متهم شدم.

موقعیت

 

زمانی که دیگر کار از کار گذشته است همه احساس میکنند که دارند از تجربه میترکند و تمام اندرزها را روی سرت خراب میکنند؛ آن موقع بود که نوایی خراشیده سر تمام آواها خراب شد: 

یکی فرق عادی و غیر عادی رو توی این دنیای کوفتی به من بگه. 

و سکوت حاکم شد؛ تنهایی خودنمایی کرد.

شبانه

 

در آسمانِ شبم سوسو میزند ستاره ی چشمانت؛ 

خورشید دلت را خواهم مگر دگرگون سازد تاریکی اَم را.

اندر احوالات

 

لبم خشک٬ مژه ام تر 

      چه کنم با این جام شرر؟

دیالوگ

 

- : ولی من اصلاً مثل تو فکر نمیکنم. 

+: میدونی فرق بین من و تو چیه؟ برای آدمی که درد داره٬ ممکنه گاهی وقتها این درد باشه که داره تصمیم میگیره نه خودش.  

 - : ترسناک میشه! 

+: و تبعید آغاز میشه.