شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

تلخی

 

هاله که دسّشو انداخته بود گردن مقدم میگف تو چرا این ریختی شدی امین؟  گفتم: بس کن٬ میخوام آدم باشم٬ با تموم حفره هاش؛   

شاید کج خلقی کردم اما آدم بودم با تموم حفره هاش؛

راستی فردین مدام عکس مینداخت. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد