شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

هم خوانی

  

گفت: ببین سکوتِ تو منو میترسونه در مورد هرچی که دوس داری حرف بزن من به این خاطر  کنارتم که حرفاتو بشنوم؛

داشتم به دستش نگاه میکردم که سیبو از رو میز برداشت و بدون هیچ دقتی و از روی غریزه اونو برد به سمت دهانش٬ مکثی کرد و ادامه داد: اصلن نگران این نباش که ممکنه من برنجم هرچی تو دلت هس بگو؛

لحظه ای که سیب به لبهاش رسید احساس خوشنودیْ تمام وجودمو دربر گرفت لبان قرمزش به خوبی با سیب سرخی که گاز میزد همخونی داشت؛ 

رفتم کنارش نشستم و انگشت شصتمو  که با شدت بیشتری زبر بود گوشه ی لبش قرار دادمُ  به آرومی کشیدم روی سطح لبش ناگهان با نگاهی آزرده دستمو کنار زد٬ یه قطره خون روی لبش بود٬ گفتم: اصلن نمیخواستم برنجونمت.    

نظرات 1 + ارسال نظر
تابا 23 - مرداد‌ماه - 1390 ساعت 19:45 http://tabakhanomi.blogsky.com

حس نوشته ات خیلی آشناست ...

همخوانیها و آشناییها

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد