میان آن هیاهو
سراغت را گرفتم از جیلینگ جیلینگِ بلورها
آخ که بوی اندامت مرا کشت
ـ آهااااااای ببایید صندلی های خالی را جمع کنید
قول میدهم دیگر شروع نکنید چیدنشان را ـ
ـ هذیان نگو مرد صندلیها پر است
اصلن چرا گم نمی شوی از اینجا؟ـ
تو چه میدانی؟
آخ که بوی اندامش مرا کشت
بعدنوشت: پایم به بلوط باز شد.