شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

هذیان

  

 میان آن هیاهو 

سراغت را گرفتم از جیلینگ جیلینگِ بلورها 

آخ که بوی اندامت مرا کشت   

ـ آهااااااای ببایید صندلی های خالی را جمع کنید 

           قول میدهم دیگر شروع نکنید چیدنشان را ـ  

ـ هذیان نگو مرد صندلیها پر است 

     اصلن چرا گم نمی شوی از اینجا؟ـ 

تو چه میدانی؟ 

         آخ که بوی اندامش مرا کشت 

 

بعدنوشت: پایم به بلوط باز شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد