پرده ی اول: (در رستورانِ ساحل ِ دریا)
سر میز صبحانه نشسته بودم٬ خدمتکار در حالی که داشت ظرفا رو روی میز میچید٬ میگفت امروز هوا عالیه آقا بیرون و نیگا کنید آدم هوس میکنه با لباسها بپره توی دریا و شنا کنه البته من شنا بلد نیستم (با خنده اینو گفت) به چشمهای آبیش خیره شده بودم نوعی شیطنت آمیخته با سادگی توش موج میزد. اون کارشو با دقت انجام داد و رفت.
یه جفت پسر دختر رو میز کناری نشستن٬دختره مملو بود از عشوه های زنانه لبهاش تو صورتش خودنمایی میکرد و بخصوص دسته مویی که زیرکانه روی پیشونیش افتاده بود جلب توجه میکرد بله اون با تمام قوا خودشو در معرض پسر قرار میداد٬ پسره که داشت از زندگی روزمره ش تعریف میکرد میخواست با تمام قوا مالک دختر باشه.
پرده ی دوم: (در قایق٬ وسط دریا)
من درست روبروشون نشسته بودم و داشتم به دستهاشون نگاه میکردم که توی هم قلاب شده بود و نمادی از یک جور احساس رضایت بود٬ در پس زمینه ی دستهاشون که روی لبه ی قایق قرار داشت آبی ِ دریا با بی اعتنایی ِ موجوارش گویی اضطراب رو به من القا میکرد٬ به دوردست نگاه کردم جایی که آبی ِ دریا پیوند میخورد به آبی ِ آسمان٬ محل تلاقی آسمان و زمین٬ یاد چشمهای آبی ِ خدمتکار افتادم که آمیخته با بلوغ روی چهره ی کودکانش جلوه گر بود و این به نوعی احساس تعلق رو در من زنده میکرد. پسر با گیجی تمام از احساس تهوعی که بش دست داده بود گفت٬ دستهاشو از دستان دختر رها کرد و روی چشمهاش قرار داد و سرشو روی پاهای دختر گذاشت٬ بله همه چیز وارون شده بود اینبار پسر با تمام وجود خودشو در اختیار دختر گذاشته بود و دختره با تمام قوا مالک پسر شده بود قایقران مسیرشو به سمت خشکی تغییر داد. هوایی که خدمتکار نوید خوب بودنشو داده بود انگار داشت تغییر عقیده میداد و دریا رو طوفانی میکرد...