شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

بازیچه

 

درد سرآمد  

رسالتِ زهدانِ مادر٬ خونْ آغشته پایان آمد  

هق هق ِ نوزاد٬ طرح ِ امیدِ خداوند بر ذهن در انداخت؛

                                                         زندگی برآمد 

ثانیه ها رقصیدند 

دقایق بلعیدندشان 

کودک قد کشید 

و آن سان که برق ِ کاوش در چشمانش درخشید 

بهشت بر تارک سنان٬ در دستان ایمان 

                                     دیده گان را میدرید 

و قاه قاهِ مبلغانِ مقدس مآب بر فراز ِ برجها آفاق را می پیمود 

حیران پرسید: کو آفتاب؟ 

سایه ها گفتند: ما از نسل آفتابیم؛ ما را دریاب 

و دخمه های خرافه را نشانه رفتند  

فرزند آدم کورمال کورمال سوی گورستان روانه گشت 

زندگی سرآمد٬ 

              درد برآمد

ثانیه ها رقصیدند 

دقایق بلعیدندشان 

و روزها در مسیر گذر زمان جان دادند 

   

نظرات 2 + ارسال نظر
تابا 18 - خرداد‌ماه - 1390 ساعت 10:41 http://tabakhanomi.blogsky.com

دلم گرفتیده شد از این ثانیه های دزد ...

ثانیه های درد...

ترانه 23 - خرداد‌ماه - 1390 ساعت 14:44 http://taranebahane.blogsky.com

سلام
من برگشتم
تو واقعا شگفت انگیزی
باید شعرات چاپ بشه
به خدا صاحب سبکی واسه خودت
کارت عالیه

شعر؟ شوخی نفرمایید!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد