درد سرآمد
رسالتِ زهدانِ مادر٬ خونْ آغشته پایان آمد
هق هق ِ نوزاد٬ طرح ِ امیدِ خداوند بر ذهن در انداخت؛
زندگی برآمد
ثانیه ها رقصیدند
دقایق بلعیدندشان
کودک قد کشید
و آن سان که برق ِ کاوش در چشمانش درخشید
بهشت بر تارک سنان٬ در دستان ایمان
دیده گان را میدرید
و قاه قاهِ مبلغانِ مقدس مآب بر فراز ِ برجها آفاق را می پیمود
حیران پرسید: کو آفتاب؟
سایه ها گفتند: ما از نسل آفتابیم؛ ما را دریاب
و دخمه های خرافه را نشانه رفتند
فرزند آدم کورمال کورمال سوی گورستان روانه گشت
زندگی سرآمد٬
درد برآمد
ثانیه ها رقصیدند
دقایق بلعیدندشان
و روزها در مسیر گذر زمان جان دادند
دلم گرفتیده شد از این ثانیه های دزد ...
ثانیه های درد...
سلام
من برگشتم
تو واقعا شگفت انگیزی
باید شعرات چاپ بشه
به خدا صاحب سبکی واسه خودت
کارت عالیه
شعر؟ شوخی نفرمایید!