شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

شبها

روزها به یک سوی ؛ شبها به همان سوی

فاجعه

 

شب هنگام 

شباهنگ می نالید 

شبگرد می پایید  

روحم٬ رهیده از تنم  

آسمان ِشهر را می کاوید 

زخم ِ دیرپا بر تن اَش می تازید 

و من 

در هیأت مجسمه ی متفکر 

غرق این شگفتی 

که چرا روحم٬   

حتی بر لاشه ام می شاشید  

ناگهان٬ 

عمق ِ فاجعه چون صاعقه 

بر چارسوی ِ هستی اَم غرید 

                       مرگت مبارک   

 

نظرات 2 + ارسال نظر
FarNaZ 5 - خرداد‌ماه - 1390 ساعت 00:02 http://desiree.blogsky.com/

لاشه ات روحت را کشت؟ یا...
روحت جسمت را به قتل رساند؟؟؟
---
مرگت مبارک

دوئل تکرار میشود هی
مرسی رفیق

FarNaZ 6 - خرداد‌ماه - 1390 ساعت 22:58 http://desiree.blogsky.com/

چه دوئلی...
جسمم و روحم... رو در روی هم... هفت تیر میکشند

شب هنگام... نفس گیر است.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد