شب هنگام
شباهنگ می نالید
شبگرد می پایید
روحم٬ رهیده از تنم
آسمان ِشهر را می کاوید
زخم ِ دیرپا بر تن اَش می تازید
و من
در هیأت مجسمه ی متفکر
غرق این شگفتی
که چرا روحم٬
حتی بر لاشه ام می شاشید
ناگهان٬
عمق ِ فاجعه چون صاعقه
بر چارسوی ِ هستی اَم غرید
مرگت مبارک
لاشه ات روحت را کشت؟ یا...
روحت جسمت را به قتل رساند؟؟؟
---
مرگت مبارک
دوئل تکرار میشود هی
مرسی رفیق
چه دوئلی...
جسمم و روحم... رو در روی هم... هفت تیر میکشند
شب هنگام... نفس گیر است.