فرشته وار به باغ شدی
افسانه شدی
افسانه ی فرشته ای که فاتحانه به سرزمین دلم فرود آمد
و طلیعه ی صبح را به ارمغان آورد در شبان قلبم
همو که راز قطره ی باران را
که از ابر ِ سپید ِ سرگشته میرهد
تا بچشد آوای چکیدن به کبود ِ اقیانوس
به من آموخت
باری گفتم به باغ شدی
چگونه باز گویم این قصه؟
آن دم که دستانت را آذین گلهای باغ کردی
من اما از دریچه ی اتاق غرق دنیای خیال:
ـــ دست تقدیر می تراود نور مهتاب در دل شب
دست نوازشگرت کند آیا گلهای مهرت نثار من؟
ناگه باد گستاخ هو هو کنان
برآشفت خواب گلهای در دستانت
کاش پرپر می شد
گلهای خیالم به سرانگشتانت
کار بادها همیشه آشفتن خواب گلهاست ؟؟؟
باد کارهای بسیاری بلد است.
کاش پر پر می شد مانند تمامیه زندگیم در دستانت
در دستانت
ای باد شرطه برخیز.
فعلا که باد گستاخ برخیزیده!!