پرده ی اول:
بنشسته بر ساحل نظاره میکرد دریا را؛ در حالی که خویش را غرق در احساسات شاعرانه میدید ٬ به این نتیجه رسید که:
دریا داره طوفانی میشه باید گریخت.
پرده ی دوم:
سوار بر زورقی وسط دریا پذیرفت که:
دریا هیچ وقت طوفانی نمیشه ؛ طوفانی شدن جزئی از دریاست.
دریا جزءِ طوفانیش را به رخ کشید و با خیالی راحت غرقش نمود.
و در میان این طوفان ایستاده منم.../
ایستادن ها
چرا وقتی غرق می شی دست و پا نمی زنی ؟؟؟
کی گفته غرق شدن بده ؟؟؟
تو می دونی ؟؟؟
دنیا پر ِ از غرق شدنای اولی موقع غرق شدن نمیفهمی اینش بده